یک مشت درد دل
امروز به شما میگویم ای دوستان من،
که با وجود دشواریها و محدودیتها، من هنوز رویایی دارم رویایی دارم که روزی این ملت به پا خیزد و در معنی کیش
حقیقیاش زندگی کند؛ و این حقیقت را بدیهی بداند که همهٔ مردم با هم برابرند.
رویایی دارم که روزی، فرزندان بردههای سابق و فرزندان بردهداران سابق به روی تپههای
سرخرنگ جورجیا کنار هم برادرانه بنشینند. رویایی دارم که روزی ایالت میسیسیپی
نیز که از داغ بیعدالتی و ستم در رنج است، تبدیل به واحهٔ آزادی و عدالت شود.
رویایی دارم که روزی چهار کودک من در جامعهای زندگی خواهند کرد که نه بر مبنای رنگ
پوستشان، که بر اساس شخصیتشان ارزیابی خواهند شد. مارتین لوترکینگ در مرام آدم برفی؛ خورشید یک محارب است !! در ذهن آدم برفی؛ شکفـتـن یعنی اغتشاش !! در باور آدم برفی؛ یخبندان وعده الهی است. احساسهای شدید اعتقادی بسیار خطرناک اند چرا
که این احساس ها می توانند ما را به متعصبانی هیستریک تبدیل کنند که مداوم به
خودمان تلقین می کنیم که به چیزی یقین داریم واین یقین چیزی جز فرار از بی اعتقادی
هایمان نیست واین نگاه بدون نگاه ، پایان دیالکتیک تفکر وسیر تکاملی اندیشه
است.اینجا به راستی همان جمله ی مشهور کارل پوپر به ذهنم می رسد که باید چنان
مواظب باشیم که با گرگها همصدا نشویم! آنزمان که عاشق اندیشه ای می شویم ،آنزمان که
یک نوع متد وخط مشی خاص روح وروانمان را تسخیر می کند،آنزمان که آگاهانه یا
کورکورانه قالب فکری خاصی را برای درک واقعیت اطرافمان برمی گزینیم وهمه چیز وهمه
کس را با پیمانه آن اندیشه وزن می کنیم ، زمان چشم بستن بر حقیقت وزمان مرگ تکامل
وجود وتفکرآدمی فرا می رسد. بسیار ساده است ، هنگامی که از چشم الکترونیکی
آپارتمان کوچکتان به خارج آن آپارتمان می نگرید، تنها کسی را که روبروی آن
آپارتمان ایستاده می بینید.افسوس ! که درختان زیبای کنار جاده، شیطنت وبازی بچه ها
ی کوچک ، قطرات باران وآسمان آبی بالای سر وبسیاری از زیبایی های بیرون را نمی
توان دید. ما حتی نمی توانیم فردی که بیرون در ایستاده را درست ببینیم، ما فرد
بیرون در را یا بزرگتر یا کوچکتر از مقیاس واقعی اش می بینیم وآنچه که پوشش داده
شده ودیده نشده ماهیت واقعی وبه قول کانت ماهیت نومنال وذاتی سوژه ی روبروییمان
است. در این نوع نوع دیدن ما دچار دیدی آگنوستیکی از پدیده ها می شویم طوری که هیچ
وقت نمی توانیم پدیده ای را ، چنان که هست و وجود دارد مشاهده کنیم.چیزی در ما
وجود دارد که نمی گذارد یک واقعیت را چنان که هست ببینیم وما باید از همان چیز که
تعصب و کوته فکری ست خود را برحذر بداریم. قطعی نگریستن و نگاه جزم اندیشانه به مسایل
ما را به تالاب نادانی رهنمون می کند، روزنه ها راه را چنان بر ما می بندند وفضا
را چنان بر ما تنگ می کنند که بسیاری از واقعیت های پیرامونمان را نمی بینیم ویا
دوست نداریم ببینیم وماهیت ذاتی هر پدیده از دروازه ی کوچک بی فکری نگریسته می
شود. این نوع نگاه خاص به مسایل و کوته نگری را در
مواردی همچون عشق ،عقاید فلسفی وعقاید سیاسی وعقاید مذهبی . . . به وفور می توانیم
ببینیم. نگاه متعصبانه وجزم اندیشانه چنان ذهنیتی را
در ما ایجاد می کند که همه اشتباه می کنند جز من! که همه نمی فهمند جز من! که همه
راهشان اشتباه است جز من! واین ماییم که تنها درست می گوییم. این نوع تفکر دقیقا
به اندازه ی احساس درست بودنش اشتباه است. سعی کنیم که همیشه در زندگی ، عقایدمان
را چنان آزاد به محک آزمایش وامتحان بگذاریم وچنان آزادوارانه فکر کنیم که با
شنیدن وخواند ن ودیدن اخبار ،کتابها وحادثه ها ، نگاه ،تفکر وحتی چشم اندازهایمان
را به روزکنیم. اینجاست که احساس می کنیم گامی به جلو برداشته ایم واحساس ناب مفید
بودن به سراغمان می آید. آنزمان که عاشق تفکری شدیم وهمه را کوچک
نگریستیم، احساس کردیم فقط ما درست می گوییم ودر حین مکالمه با دیگران تنها به
سخنان خودمان فکر کردیم ، آن لحظه که در حین سخن گفتن دیگران بدون آنالیز سخنان
آنها به سخنان خود فکر کردیم وچوب پنبه ای مجازی اجازه ی شنیدن را از ما ستاند آن
لحظه باید ترسید ! چرا که صدای درونمان با گرگها همصداست کاش می توانستم برای لحظاتی از دیگران خالی شوم ،صداها را نشنوم وبه نجواها واکنشی نشان ندهم ، تنها به خود بیندیشم و به آرزوهایی که دیگرتصاویرشان سخت تر از هر روز درخاطراتم تداعی می شوند،کاش می توانستم به جای کسانی باشم که دیگر سالهاست نیستند ، به آنچه که دیگر نمی خواهم باشم،به جای تمامی خاطراتی که می خواستم نباشند! کاش می توانستم به دیگری فکر کنم که احتمالا یا من ،یا او ویا هر دو دچار دیگر فراموشی شده ایم ! کاش می توانستم به همان خیابان عشقی فکر کنم که دیرگاهی طولانی ست که هیچ رهگذ ری از آن عبور نکرده است. کاش می توانستم به همان مسجد قدیمی بروم که ندای الله واکبر بانگ های رو به قبله ی دل به عربده ی ظلم و زور بدل شده است.کا ش می توانستم به لحظات مستی دوران دبیرستان با همان رفیق قدیمی برگردم که تمام هم وغم ما به دست آوردن معشوقه ای بود که ما را تنها گذاشت. کاش به کودکی هایی برمی گشتم که می خواستم زودتر بزرگ شوم ولذت مرد بودن ، عاشق بودن ودرد ورنج وعصبانی شدن را با تمام وجودم حس کنم وحال از آن تصمیم کودکانه ام اندوهگین وپشیمانم. کاش می توانستم به لحظاتی برگردم که به خاطر ندانستن کم حرف بودم نه به خاطر رنج از دانستنی هایی که نمی توانی به زبان برانیش ! کاش جسارت سلامی دوباره وتکرار دوست داشتن با عزیزان ازیاد رفته مان را داشتیم! کاش می توانستم باز دستان کوچکم را در دستان بزرگ پدرم بگذارم و یا در پیاده روها به دنبالش می دویدم و او را با همان احساس کودکانه ام دوست می داشتم ! کاش می توانستم به آن دوران برگردم که درسهایم را ظهرها به این خاطر می خواندم وشاگرد زرنگ بودم که غروب شود تا در سر همان کوچه ی قدیمی معشوقه ی فراموش شده ام راببینم! کاش می توانستم باز لحظات خالی زندگیم را با خیال پردازی به همان آینده ی خیالی پرکنم نه با دردها ورنج هایی که در آن همه ی لحظات زیبایم در زیر واقعیت هایی پر درد مدفون می شوند ! کاش باز می توانستم به کوه ها برگردم ، به آنجایی که احساس می کنم به آنجا تعلق دارم بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی ، اما فردا دردش را حس میکنی ... داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ... از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ... شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک ... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم ... یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم ... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم ... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود ... اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ... اینکه نکند "دفاعی مقدس" ، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند ... از دیفتری میترسیدیم ... از وبا ... از جنون گاوی ... مدرسه ، دغدغه ما بود ... خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود ... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد ... شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما : دوره ای که ذاتاً بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ... در آین دوره ، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند ... اینکه موقتی عاشق شوی ... دوست داشتن را امتحان کنی ... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی ... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم ... در خیالمان عاشق میشویم ... همخوابه میشویم ... میبوسیم ... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره... این میشد که یاد بگیریم " جهان سومی" شادی کنیم ... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم ، او را انگشت میکنیم ... با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم ... یا اینکه نگوییم " دوستت دارم " و بگوییم " امروز خانه خالی دارم " در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند … اینکه از امروز که 15 سال داری ، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی ... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات " چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تغیین کند ... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری ... شادی ها و دغدغه های جوانی ما : شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم ، شکل دغدغه به خودشان میگیرند ... مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود ... رسیدن به آنها برای تو هدف میشود ... هدفی که حتما باید " جهان سومی " باشی که آنرا داشته باشی ... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند ... معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود ... اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته ... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی ... و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا ، تو را در این دنیا محاکمه کند ... بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود ... با پول شهوتت را میخری ... با گردی سفید مست میشوی نه با شراب ... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود .... اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود ... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی ... در روز چند بار گریه میکنی ... راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند ... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست ... در این دنیای عجیب ، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد ... در این دنیا " سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست ... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ... در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان ، واکسن ، بوسیدن ، خندیدن ، رقصیدن خوب هستند ... اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند .... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ... گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی ... اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی ، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند ... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه " تو " جهان سوم را درست میکنی؟ همیشه منتظریم مناسبتی شود تا از کسی یاد کنیم وگرنه آنقدر در نه توی ذهنمان پنهانش میکنیم که باستان شناسان آینده هم به فسیلشان دسترسی پیدا نمیکنند و من میخواهم اینبار از خودم بنویسم. از خود خودم. نوجوانی بیش فعال که بعدها مدارج ورزشی اش بیش از کارآمدی تحصیلی اش شد ولی هیچگاه این بیش فعال بودن دست از سر این یاغی مدرن برنداشت. روزها به سرعت میگذشت، به همان روشی که قرن ها میلیونها نفر را تولید کرده بود و بالطبع میلیون ها نفر را نابود. به حاشیه نرویم... ایام به نوجوانی رسید و آشنایی با "تفکر" که ایکاش هیچگاه این اتفاق نامیمون نمی افتاد که به گفته ی بزرگی گوساله آمدن و گاو رفتن بهترین خط سیر زندگیست. کم کم هنجارها شکست و شریعتی جایش را به سارتر داد و پوپر جای کافکا را گرفت تا تریسی و اسکاول شین هیچگاه اجازه ی عرض اندام هم پیدا نکنند ، چرا که زندگی واقعیت بود و نه خیال. .................... این نقطه چین ها را ۲ صفحه دیگر از همین مهملات ببینید و چون مردم اینروزها کم حوصله که هیچ ، بی حوصله شده اند و از خواندن رانده. پس حذفشان میکنم تا خوانندگان کمتری را از دست بدهم. اینروزها به هدایت رسیده ام با همان بوی تعفنی که از زندگی حس میکرد. شاید مشامش را به من درمانده هدیه داده است تا بوی کریه زنده بودن را از عمق جانم حس کنم. اینروزها احوال خوشایند عام پسندی ندارم و بیشتر سعی میکنم در این جنگل زنده باشم تا این ساعت شنی که برای هر کس تنها یکبار زمان را نشان میدهد فرصتش به اتمام برسد. این پست یادگار بماند پیشتان تا اگر فرصتی شد باز کمی با هم گپ بزنیم. «هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتن. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم که این که می نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، . اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید!» ((عین القضات همدانی)) احساسات، غالبا خود را تحمیل میكنند و محدودهی بسیار وسیعی هم دارند. ترس،درد، گریه، لذت، ناكامی و .. از زمان تولد با انسان همراه هستند. این احساسات میتوانند فیزیولوژیك، هورمونی و حتی منتج از مصرف دارو باشند، اما بعد از دوران كودكی برخی احساسات به موقعیتها یا وقایع خاص منحصر میشوند، این مطلب همان پدیده یادگیری است. رفتار، احساسات، واكنشهای جسمی و توجیههای عاطفی در اتاقی دلگیر ، طعم تلخ سیگار مدرک پی اچ دی ، بر فراز دیوار صف کوتاه شعور ، صف طولانی نان قرص ، ده تا ده تا ، چای ، لیوان لیوان نرودا در تبعید ، مرگ پاک لورکا لحظه ای با نیچه ، سفری با کافکا کاتبان در مسلخ ، این جماعت در خواب صادق زنده به گور ، بوف کورش نایاب قهوه تلخ خاچیک ، فال شیرین مادام قلمی بی جوهر ، جدولی نیمه تمام شاملو در محبس ، شعر غمگین فروغ دوستت دارم ها ، همه نیرنگ و دروغ لاشه اندیشه ، دفن در پرلاشز از خود پل سارتر تا کلام مارکز پوزه بند سانسور ، شیهه ی یک شاعر عشق زیر پوتین ، مردمان عابر از : شاهکار بینش پژوه تا دزدانش راحتتر دلبری کنند قاصدکها بازار موبایل را کساد کرده اند
برخی واكنشهای احساسی منافعی به همراه دارند و برخی مختص موقعیتهای خاص هستند . هر دو اینها شرطی بودن احساسات را نشان میدهند.
بسیاری از واكنشهای احساسی زاییده تفكر هستند و ربطی به یادگیری ندارند. از طرف دیگر احساسات همیشه تحت تاثیر تفكر هستند چون انعكاس ارزیابی فكر از موقعیت هستند مخصوصا اگر موقعیت در حال تغییر باشد.
اكثر احساسات حاصل این هستند كه همه میخواهند دنیا و مافیها را همیشه همانطور كه بوده، باقی بماند. وقتیاوضاع ما همانطور كه دوست داریم، پیش نمیرود مثل بچهها نق میزنیم.
برخی احساسات مولود نیروهای ناخودآگاه هستند.
تفهیم چگونگی كسب یك واكنش پیچیده احساسی، كمك میكند راه اصلاح كردنش را هم پیدا كنیم. البته كشف علت ضروری نیست و خیلی از روشهای اصلاحی بدون ارتباط با علت عمل میكنند.
عواطف رفتار، احساسات و واكنشهای جسمانی را نیز دربر میگیرد. البته این سه، ارتباط چندانی با هم ندارند یعنی ممكن است كسی احساس ناراحتی شدید داشته باشد ولی اصلا نشان ندهد و مشكل جسمیهم نداشته باشد. می شود احساس آرامش داشت و ناراحتی معده یا كمر درد هم داشت و خیلی بیخیال یا عصبی رفتار كرد.
بعضی از آدمها نمیدانند چه احساسی دارند و كمتر كسی تغییرات فیزیولوژیك خودش را درست حس میكند. تفسیر احساسات حاصل سوابق، تمایل فرد به برخی عواطف و موقعیت است.
مصرف دارو در حین اجرای روشهای خودامدادی نمیگذارد پیشرفتها دیده شوند. شاید فرد تمامی نتیجه را حاصل مصرف دارو بداند و به خودامدادی بیاعتنا شود. شاید هم مشكل حل نشود و باز به جای اینكه دارو را بااثر بداند تقصیر را گردن خودامدادی بیندازد.
اگر كسی خودش را مسئول رفتار نامطلوب بداند، مضطرب میشود و اضطراب هم احتمال رفتار نامطلوب را بالا میبرد. اگر كسی خودش را مسئول رفتار نامطلوبش نداند، اضطرابش كمتر میشود و زودتر اصلاح میشود. البته پذیرش مسئولیت در بسیاری مواقع (البته نه این موقعیت) مفید است.
مردم گلهای وحشی اند و خیابانهایش باغچه
دیوارهایش را سالهاست که تخریب کرده اند
در شهر اندیشه های من
و مردم لبخند میپوشند و مهربانی هدیه میدهند
خنده دار است . نه ؟؟!!!
حق با توست ، دیوانه ام
دیوانه...
............
19/12/1390
| Design By : Pichak |


